حكيم ابوالقاسم فردوسى

693

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

فرو برد اسپان و گردون بدم * بصندوق در گشت جنگى دژم بكامش چو تيغ اندر آمد بماند * چو درياى خون از دهان برفشاند نه بيرون توانست كردن ز كام * چو شمشير بد تيغ و كامش نيام ز گردون و آن تيغها شد غمى * به زور اندر آورد لختى كمى برآمد ز صندوق مرد دلير * يكى تيز شمشير در چنگ شير بشمشير مغزش همى كرد چاك * همى دود زهرش برآمد ز خاك از آن دود برّنده بيهوش گشت * بيفتاد و بىمغز و بىتوش گشت پشوتن بيامد هم اندر زمان * بنزديك آن نامدار جهان جهانجوى چون چشمها باز كرد * بگردان گردنكش آواز كرد كه بيهوش گشتم من از دود زهر * ز زخمش نيامد مرا هيچ بهر از آن خاك برخاست و شد سوى آب * چو مردى كه بيهوش گردد بخواب ز گنجور خود جامهء نو بجست * به آب اندر آمد سر و تن بشست بيامد به پيش خداوند پاك * همى گشت پيچان و گريان به خاك همى گفت كين اژدها را كه كشت * مگر آنك بودش جهاندار پشت سپاهش همه خواندند آفرين * همه پيش دادار سر بر زمين نهادند و گفتند با كردگار * توى پاك و بىعيب و پروردگار [ خوان چهارم كشتن اسفنديار زن جادو را ] از آن كار پر درد شد گرگسار * كجا زنده شد مرده اسفنديار سرا پرده زد بر لب آب شاه * همه خيمه‌ها گردش اندر سپاه مى و رود بر خوان و ميخواره خواست * به ياد جهاندار بر پاى خاست بفرمود تا داغ دل گرگسار * بيامد نوان پيش اسفنديار مى خسروانى سه جامش بداد * بخنديد و زان اژدها كرد ياد به دو گفت كاى بد تن بىبها * ببين اين دمآهنج نرّ اژدها ازين پس به منزل چه پيش آيدم * كجا رنج و تيمار بيش آيدم به دو گفت كاى شاه پيروزگر * همى يا بى از اختر نيك بر تو فردا چو در منزل آيى فرود * بپيشت زن جادو آرد درود كه ديدست زين پيش لشكر بسى * نكردست پيچان روان از كسى چو خواهد بيابان چو دريا كند * به بالاى خورشيد پهنا كند ورا غول خوانند شاهان بنام * بروز جوانى مرو پيش دام بپيروزى اژدها باز گرد * نبايد كه نام اندر آرى بگرد جهانجوى گفت اى بد شوخ‌روى * ز من هرچ بينى تو فردا بگوى كه من با زن جادوان آن كنم * كه پشت و دل جادوان بشكنم بپيروزى داد ده يك خداى * سر جادوان اندر آرم بپاى چو پيراهن زرد پوشيد روز * سوى باختر گشت گيتى فروز سپه برگرفت و بنه بر نهاد * ز يزدان نيكى دهش كرد ياد شب تيره لشكر همى راند شاه * چو خورشيد بفروخت زرّين كلاه چو ياقوت شد روى برج بره * بخنديد روى زمين يك سره